تبليغاتX
D A T C O M

D A T C O M
لاهيجان - کوچه برق - روبروي روسري نازگل


اگر حرفی سرودی روی لبها نیست

و زنگ نعره ای در گوش شبها نیست

اگر اکنون هجوم درد تنهایست

اگر امید من ،امید رویایست

نخواهم رفت ،خواهم ماند

و روزی با تو خواهم خواند

سرودی را که از چشمم نمی خوانی

حدیثی را که جز رویا نمی دانی

 

+ نوشته شده در 16 Aug 2008 12:47 PM توسط D A T C O M |


من که از تمامی ِ پرنده ها رهاترم

با تو و هوای آبی تو , آشناترم

بی دلیل نیست سر به خاک ِ تو نهادنم

گرچه از ستاره های دور هم , فراترم

تا تو لب به گفتگوی عاشقانه وا کنی

از سکوت ِ سنگ و بهت ِ خاک , بی صداترم

 

از صفای پنجره , هوای کوچه , سازعشق

آسمان ترم , زمین ترم , نواترم

آه.... ای بزرگوار و تا همیشه ماندگار !

با تو من , ز آیینه , ز آب , با صفاترم

 

ای حضور تو , حضور شعرهای بی دریغ

با تو من غزلتر , عاشقانه تر , رساترم

 

+ نوشته شده در 10 Aug 2008 11:29 AM توسط D A T C O M |


+ نوشته شده در 31 Jul 2008 5:53 PM توسط D A T C O M |


هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت

اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د؟!
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت

دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت

تمام اینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت

 

+ نوشته شده در 26 Jul 2008 6:46 PM توسط D A T C O M |


 

تو چشات ستاره بارون پرنده است

مث ابرا گاهی گریه است گاهی خنده است

 

آفتاب چشماتو پنهون نکن از من

من یه ابرم پر اشکم پر شیون

 

روبروی ابرا وایستا که ببارن

ابرا از طعم تنت خبر ندارن

 

بذا چشماتو ببینن و بمیرن

بذا بارونی بشن آتیش بگیرن

 

تو چشات فرشته بارون بهاره

دلای عاشقو آروم نمیزاره

 

روبروی ابرا وایسا زیر بارون

تا بازم بیا پشت زمستون

 

تو چشات ستاره بارون پرنده است

مث ابرا گاهی گریه ...

+ نوشته شده در 18 Jul 2008 11:49 PM توسط D A T C O M |


پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد

+ نوشته شده در 12 Jul 2008 4:20 PM توسط D A T C O M |


 

                            به همين سادگي از تو گاهي سخته روزگارم                           

چه كنم دست خودم نيس دل ديوونه اي دارم

 

به همين سادگي از تو گاهي دلگيرم و غمگين

مث برگ بي پناهي ميام از شاخه ها پايين

 

به همين دليل كهنه كه تو چشمام يه غروره

بين مون يه دنيا حرفه دنيايي كه سوت و كوره

 

منُ بشكن و پس از من جاده رو طي كن و رد شو

تامنم عشقُ بفهمم نازنينم گاهي بد شو

 

گاهي بد شو تا بميرم تو ترانه جون بگيرم

قفس صدامُ بشكن من يه گنجشك اسيرم

 

پر عشقم و اسارت پر احتياج و طاقت

منُ پيدا كن و بشكن يه دروغم يه حماقت

 

به همين سادگي از تو گاهي دلگيرم و دورم

من يه ديوونه ي تنهام من يه عاشق صبورم

 

(عبدالجبار کاکائی)

+ نوشته شده در 6 Jul 2008 11:51 PM توسط D A T C O M |


 

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز! ! !

دیدنِ گریه ء تمساح محال است  عزیز! ! !

تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست

قبله ء دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز! ! !

پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! !

ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! !

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! !

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز! ! !

چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز! ! !

+ نوشته شده در 30 Jun 2008 11:53 PM توسط D A T C O M |


 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو، کوچک می شود و به قدر نیاز تو ، فرود می آید و به قدر آرزوی تو، گسترده می شود و به قدر ایمان تو ، کارگشا میشود. یتیمان را پدر میشود و مادرعقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماند گان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را .... به شرط اعتقاد ، به شرط پاکی دل ،

به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز ازمعامله با ابلیس. بشویید قلب های تان را ازهراحساس ناروا و مغزهای تان را از هر اندیشه خلاف و زبان های تان را ازهرگفتار ناپاک  و دست های تان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از نا جوان مردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ....

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما، کفه های ترازوی تان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود….؟

                                                                                      (ملاصدرا)

+ نوشته شده در 25 Jun 2008 9:18 AM توسط D A T C O M |


چنان بی تاب است که دوست دارد تاته دشت نبودن پرواز کند . در آن دور دست ها ٬ انگار ٬ آوایی است که او را می خواند . نه غزل ٬ نه قصیده و نه حتی لبخندهای بهاری در وسعت سرزمین همیشه سبزنگاهش شاید ! نتواند او را آرام نماید . اما ٬ باز باید زیست . تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

+ نوشته شده در 19 Jun 2008 10:40 AM توسط D A T C O M |